کتاب صوتی محترم از بهیه پیغمبری 

فروشگاه فایل ها و محصولات دانلودی

با توجه به بروز اختلال فنی در سایت و غیر فعال شدن درگاه پرداخت، برای خرید از طریق تلگرام تماس بگیرید 09373707571

کتاب صوتی محترم از بهیه پیغمبری


کتاب صوتی محترم از بهیه پیغمبری

کتاب صوتی «محترم» از بهیه پیغمبری

 

درباره کتاب:

اواخر شهریور ماه بود . ماهی که هوای دم کرده و شرجی گیلان رو به خنکی می رفت و شالیزارهای خالی از ساقه پربرکت برنج محل چرای گاوهای پر شیر شده بود.باد می وزید و بوی خوش دریا را از دور دستها با خود می آورد و آفتاب بی رمقی که هر لحظه در پس....

دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید بگشای تربتم را بعد از وفا و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید اواخر شهریور بود،ماهی که هوای دم کرده و شرجی گیلان رو به خنکی رفته و شالیزارهای خالی از ساقه های بر برکت برنج ، محل چرای گاوهای پر شیر می شوند.باد می وزید و بوی خوش دریا را،از دوردستها با خود می آورد و آفتاب بی رمقی که هر لحظه در پس،ابری محو می شد،بر صحن حیاط روشن و پاکیزه ای که دیوارهایش پوشیده از پیچکهای سبز و رقصان بود پرتو می افکند. 

بانگ گوشخراش فروشنده ای دوره گردکه چانی از باقلا بر دوش گذاشته و فریاد می کشید : «« پاچ باقلا،پاچ باقلای رشته.»» در مارپیچ کوچه پسکوچه های تنگ و باریکی که دیوارهای قرمز آجریشان در نم و رطوبت باران،پیر و فرسوده بودند،می پیچید و...در رمان حاضر سرگذشت دختری را مرور می‌کنیم که نامش محترم است .سال‌ها پیش وقتی که او پنج سال داشت پدر و مادرش از هم جدا شدند . محترم پس از آن در خانه مادربزرگ ، نزد مادرش زندگی می‌کند .روزی فاطمه مادر محترم برای خرید النگو به دکان زرگری می‌رود .مرد فروشنده با دیدن فاطمه شیفته او می‌شود و در مدتی کمتر از یک ماه با او ازدواج می‌کند ....محترم دبه‌ها را کشان‌کشان تا منبعی که در گوشه‌ای از حیاط بود، برد. جایی که تابستان‌ها در سایه و زمستان‌ها به دور از ریزش برف و باران بود و یکی‌یکی خالیشان کرد. خورشید رنگ و رو رفته‌ی شهریور ماه درست بالای آسمان رشت، اشعه‌ی بی‌رمقش را به نشان رسیدن ظهر، بر پیکر جوان خوش‌تراش محترم می‌تاباند، گرسنه‌اش بود و شکمش قار و قور می‌کرد. خجسته نامادریش در اتاق را بسته و همراه با پسر و دو دخترش، ناهار را خورده و قبل از آن‌که آبکشی رخت‌ها تمام شود، ظرف‌های ظهر را نیز جلویش ریخته بود تا در صف کارهای روزانه‌ی محترم نوبت گرفته تمیز و براق در سبدی دمر شوند.

رخت‌ها را تمیز و مرتب روی بند آویخت، درد آشنایی از آن همه شستن و پختن و روفتن مهره‌ی جوان کمرش را می‌آزارد. بوی خوش ترشه‌تره‌ای که خود پخته و دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود، بر معده‌ی گرسنه‌اش کرشمه می‌رفت. چشمانش را بست و خودش را دید که ظرفی کته و ترشه‌تره و ماهی دودی پیش رو دارد و با اشتهای کامل می‌خورد.

با خود گفت: چقدر خوب و لذت‌بخش است که آدم برای خود اتاقی داشته باشد به وسعت همه‌ی خوشبختی و در آن به دور از همه‌ی توهین‌ها و تحقیرها، راحت و بی‌دردسر، زندگی کند. آه، خدایا چقدر دلم می‌خواهد که شکمی سیر بخورم و ساعتی در تابش نور ملایم آفتاب بخوابم، مثل، مثل زری. و این نام آشنایی بود که هر وقت می‌خواندیش چون جن ظاهر می‌گشت.

 

فرمت: mp3

مدت زمان: 14 ساعت

شنیدن نمونه:

 

  انتشار : ۱ آبان ۱۴۰۴               تعداد بازدید : 147

برچسب های مهم

با توجه به بروز اختلال فنی در سایت و غیر فعال شدن درگاه پرداخت، برای خرید از طریق تلگرام تماس بگیرید 09373707571

فید خبر خوان    نقشه سایت    تماس با ما